بعد از شهادت فاطمه ي زهرا (س) امام
علي(ع) قصد ازدواج داشتند ايشان به عقيل برادرش كه خود عجوبه اي بود گفت زني مي
خواهم كه از او شير مردي علمدار به دنيا بيايد و عقيل به قبيله اي كه درنزديكي
مدينه بود به نام كلاويه كه مردماني شجاع و نترس بودن رفت در ان زمان شجاعت مر دمان
ان قبيله زبان زد همه بود هر كه سپاهي داشت ميامد و علمدارش را از اين قبيله
انتخاب ميكرد عقيل به اين قبيله امد و به خانه اي تاجر امد و بنا بر رسم عرب تا سه
روز مهمان انان بود و از هويتش هيچ چيز نمي گفت و روز چهارم تاجر به عقيل گفت
كيستي و چكار داري گفت عقيل بن ابي طالب هستم و امده ام دخترتان را براي امير
المؤمنين علي ابن ابي طالب (ع) برادرم خاستگاري كنم ان مرد رفت تا به دختر
وهمسرش بگويد كه شنيد دخترش دارد خوابش را تعريف مي كند او ميگفت خواب ديدم 1ماه
در دلم و 3ستاره در پشتم قرار گرفتند پدر ميگويد اري راست است و ماجرا را تعريف
ميكند و همه قبول مي كنند و او باعلي (ع) ازدواج ميكند نام او فاطمه و كنيه
اش ام البنين و 4شيرمرد از جمله عباس را به دنيا مي اورداو در واقعه ي كربلا
علمدار امام حسين بود و وقتي براي بچه ها ي تشنه ي امام حسين اب مي
اورد مي خواهد اب را بنوشد كه ياد تشنگي بچه ها مي افتد و مشك را پر از اب
كرده و به طرف خيمه هاراه مي افتد كه سربازاني كه از ترس در پشت نخل ها پنهان شده
اند دست ايشان راقطع كرده وسپس چشم ايشان را كور كرده وايشان تا اخرين نفس مشك را
نگه مي دارند گرچه امام حسين به او گفته بود تو هم مي تواني بروي ولي
او مانده بود و جگر شير مي خواست تا با او بجنگد به او (القاب باب
الحوايج-سقا-علمدار-وسپه دار وقمر بني هاشم و...راداده اند).
مي گويند شهدا در قيامت به مقام حضرت
عباس (ع) غبطه مي خورند وقتي سر مبارك ايشان را مي
خواستند بر سر نيزه كنند به خاطر عمودي كه بر سر ايشان خورده بود نمي ايستاد و در
نتيجه سر ايشان را از پهلو در نيزه كردندكه روايات مختفي شده است و هيچ وقت امام
را برادر صدا نكردند و هميشه ميگفتند((سيدي يا مولا)( اقاي من)) ايشان 2پسرو
3برادرانش يعني تمام دارايي اش را فرستادند حضرت عباس اين 4 ويژگي والا را
در حد والا داشتند1تسليم (گوش به فر مان امام
دادن) 2 تصديق 3 وفا (يعني هر چه را داري دادن )4نصيحت(از كار خواسته شده بيشتر
انجام دادن ) حضرت وقتي تير خورد مي توانست با يك تير به شهادت برسند اما انقدر
تير و نيزه خوردند كه از دور مانند خار پشتي شده بودند و ايشان با اين عمل( نصيحت
كردند) روزي يكي از شاگردان ايت الله انصاري 40 روز نذر ميكنند كه پياده از نجف به
كربلا بروند براي رفتن به حج و زن گرفتن و خانه خريدن روز 37 يا 38 بود كه
او غسل كردن به فرات مي رود و با ادب مي رو تامي رود كه به حرم وارد شود مي
بيند زني عرب كثيف امده و بچه ي فلجي دارد گفت ياعباس برنج خيس كردم ميخوام بپزم شوهرم
الان مي ايد بچه ام را شفا بده بروم و بچه ناگاه شفا پيدا مي كند و بعد از تشكر مي روند و مي گويد اي عباس ديگه به حرمت نمي
ايم گريه كنان برعكس معمول شب مياد به نجف خدمتكار شيخ انصاري منتظر او بود
او پيش ايشان ميرود و پول ها رامي گيرد براي كار هايش و مي گويد ديگر با
عباس (ع) اينطور حرف نزن و ايشان وقتي ميخواهند اب را بنوشند ياد امام و
فرزندان ايشان مي افتند و كفاره ي خنكاي اب را نيز ميدهند روزي كسي قصد طلايي كردن
گنبد حرم ان حضرت را مي كند شب ايشان به خواب ان شخص مي ايند و مي گويند اينكار
را نكن من بايد از امام كمتر باشم
پدرش از
اندرون خانه به بيرون مي رود، و به سر و سينه مي زند مادر علويه اش به حرم مطهر
حضرت ابوالفضل العباس (ع ) مشرف مي شود و از كليددار آن آستان خواهش و تمنا مي كند
كه اجازه دهد شب را تا صبح توي حرم بماند.
كليددار
اول قبول نمي كند، ولي وقتي خودش را معرفي مي كند و مي گويد:
پسرم محتضر
است و چاره اي جز توسل به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج ندارم كليددار
قبول مي كند و به مستخدمين دستور مي دهد كه علويه را درحرم شب بيتوته كند.
شيخ جليل فرمود:
بنده همان شب به كربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم ،
همان شب كه بخواب رفتم ، در عالم خواب به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء (ع) مشرف شدم و
از طرف مرقد مطهر حضرت حبيب بن مظاهر(ع ) وارد شدم ، ديدم بالاي سر حرم ، زمين تا
آسمان مملو از ملائكه هاست و در مسجد بالا سر حضرت پيغمبر (ص ) و حضرت اميرالمؤ
منين علي (ع) روي تخت نشسته اند.
در همان موقع ملكي خدمت حضرت آمده فرمود:
السلام
عليك يا رسول الله سپس فرمودند:
حضرت
باب الحوائج اباالفضل العباس (ع) فرمود:
يا رسول
الله پسر اين علويه عيال حاجي الكبه مريض است و به من متوسل شده ، شما به
درگاه خدا دعا كنيد كه پروردگار او را شفا عنايت فرمايد:
حضرت
رسول (ص) دستها را به دعا بلند كردند و بعد از چند لحظه فرمودند:
مرگ اين
جوان رسيده و كاري نمي شود كرد. ملك رفت و بعد از چند لحظه ديگر آمد و پس از عرض
سلام همان پيغام را آورد. حضرت رسول (ص) باز دستها را به دعا بلند كرده باز همان
جواب را فرمودند:
ملك
برگشت .
يك وقت
ديدم ملائكه اي كه در حرم بودند، يك مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله اي در بين شان
بوجود آمد، گفتم چه خبر شده ؟! خوب كه نگاه كردم ، ديدم خود حضرت باب الحوائج (ع)
كه با همان حالي كه در كربلا به شهادت رسيده اند دارند تشريف مي آورند، به حضرت
رسول (ص) سلام كردند و بعد فرمودند: فلان علويه به من متوسل شده و شفاي جوانش را
از من مي خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهيد كه يا اين جوان را شفا دهد و يا
اينكه ديگر مرا باب الحوائج نگوئيد. تا پيغمبر اين حرف را شنيد چشمان
مباركشان پر از اشك شد و رو به حضرت امير (ع) نمود و فرمودند:
يا
علي تو هم با من دعا كن هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان كرده و دعا
فرمودند، بعد از لحظه اي ملكي از آسمان نازل شد و به محضر مقدس حضرت رسول اكرم (ص)
مشرف شده و سلام كرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالي سلام مي رساند و مي فرمايد:
ما لقب باب الحوائجي را از عباس نمي گيريم و جوان را هم شفا داديم . من فورا از
خواب بيدار شدم و چون اصلاً خبري از اين ماجرا نداشتم ، خيلي تعجب كردم . ولي گفتم
: اين خواب صادقه است و در آن حتما سِرّي هست . وقتي كه برخاستم ديدم سحر است و
ساعتي به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه حاجي الكبه براه افتادم .
وقتي وارد
خانه شدم ، پدر آن جوان را در ميان خانه ديدم كه راه مي رود و به سر و صورت مي
زند. به حاجي گفتم : چطور شده چرا ناراحتي ؟! گفت : ديگه مي خواهي چطور بشود.
جوانم از دستم رفت .
دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتي نكن ، خدا پسرت را
شفا داده و ترس و واهمه اي هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب كنان مرا به اطاق
جوان مريض و مرده اش برد، وقتي كه وارد شديم بقدرت كامله حق جوان نشست و چشم بند
خود را باز كرد. حاجي تا اين منظره را مشاهده كرد دويد و جوانش را بغل كرد. جوان
اظهار گرسنگي كرد بعد از اينكه چيزي خورد گويا اصلاً مريض نبوده .منبع الوقايع و
الحوادث ، 3/42